۱۰ مطلب با موضوع «داستانک های عبرت آموز» ثبت شده است

داستانک: تنبیه معلم!

نتیجه تصویری برای تنبیه

میگن در یزد، خانم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید :

چه کسی متوجه نشده است ؟

سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند....

معلم گفت : بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد .

  • شنبه ۲۰ آبان ۹۶

داستانک: انشای تلوزیون

نتیجه تصویری

در دبستانی،معلمی به بچه ها گفت آرزوهاشونو بنویسن . اون نوشته های بچه ها رو جمع کرد و به خونه برد .

یکی از برگه‌ها ؛ معلم رو خیلی متاثر کرد . در همون اثنای خوندن بود که همسرش وارد شد و دید که اشک  از چشمای  خانمش جاریه . پرسید، چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟

زن جواب داد، این انشا را بخوان؛ امروز یکی از شاگردانم نوشته .  گفتم آرزوهایشان را بنویسند و اون اینجوری نوشته .

مرد کاغذ را برداشت و خواند. متن انشا اینگونه بود:

  • جمعه ۱۹ آبان ۹۶

داستانک: ساعت طلا!

ساعت

روزی کشاورزی متوجه شد ساعت طلای میراث خانوادگی اش را در انبار علوفه گم کرده.بعد از آنکه در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودک که بیرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست و وعده داد هرکس آنرا پیدا کند جایزه میگیرد.

به محض اینکه اسم جایزه برده شد کودکان به درون انبار هجوم بردند و تمام کپه های علوفه را گشتند اما بازهم ساعت پیدا نشد.همینکه کودکان ناامید از انبار خارج شدند پسرکی نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتی دیگر به او بدهد.

  • دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶

داستانک: لذت زندگی!

آتش

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می‌کرد.
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می‌گرفت تا آماده بهینه‌سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود که نیمه‌های شب از اداره آتش‌نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می‌سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمی‌آید و تمام تلاش مأموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می‌کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می‌کند.

  • سه شنبه ۲۴ مرداد ۹۶

گاندی، چطور گاندی شد؟

گاندی

ﭘﺴﺮ "ﮔﺎﻧﺪﯼ" ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:

ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ ﯾﮏ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺷﺖ،
ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﺳﺎﻧﻢ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺳﺎﻧﺪﻡ ﮔﻔﺖ:
ﺳﺎﻋﺖ 5 ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﯾﻢ ...
ﻣﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺻﺖ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩﻡ و ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻡ ...

  • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

نایست حتی اگر...

دویدن

بینندگان عزیز؛ برای شما گزارش می کنیم از شهر مکزیکوسیتی ، محل برگزاری مسابقات المپیک سال 1968،برای شما گزارش می کنیم.

شما بیننده گزارش مراحل پایانی مسابقه دوی ماراتن هستید؛ ماده ای که در تمام المپیک ها بسیار مورد توجه همگان است و مدال طلای آن ، گل سرسبد مدالهای المپیک.
این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود . کیلومتر آخر مسابقه است . دوندگانرقابت حساس و نزدیکی با هم دارند. نفس ها به شماره افتاده. عرق سر و روی همه دونده ها را پوشانده . باید هم بپوشاند! 42 کیلومتر و 195 متر مسافت را دویدن ، شوخی که نیست!

دوندگان هم چنان با گامهای ریتمیک و منظم به پیش می روند. نظم حرکات هماهنگ دست ها ، پاها و تنفس عمیق و پی در پی شان با صدای خاصش ، آدم را یاد لوکوموتیو می اندازد!

  • چهارشنبه ۳۱ خرداد ۹۶

فرمانده باهوش

فرمانده

فرمانده باهوش

ماه ها از شروع جنگی عظیم می گذشت و جنگ همچنان ادامه داشت. سربازان هر دو طرف، خسته شده بودند. فرمانده یکی از طرفین جنگ، با طراحی یک حمله بزرگ برای پایان دادن به این جنگ، ارتش خود را آماده می‌کرد. او طرح حمله را با دقت و درایت کامل ریخته بود و به پیروزی نیروهای اطمینان کامل داشت؛ ولی تنها مسئله نگران کننده، خستگی و دودلی سربازانش بود

  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

وفای به عشق

وفای عشق

وفای عشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد... در راه با یک ماشین تصادف کرد. عابرانی که از آن حوالی رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند، سپس به او گفتند: باید ازت عکس برداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب ندیده.

پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارم؛ نیازی به عکس برداری نیست!

  • جمعه ۲۶ خرداد ۹۶

قیمت معجزه

معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه پرخرج پسرش را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را بیرون آورد. قلک را شکست... سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد... <<فقط پنج دلار>>

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شدو چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند، ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود، بالاخره سارا حوصله اش سر رفت و سکه ها را محکم روی پیشخوان ریخت!

  • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶

آزمون استخدامی

استخدام

یک شرکت بزرگ، قصد استخدام یک مشاور را داشت اما متقاضیان این فرصت شغلی حدود 200 نفر بودند! بدین منظور مسئولین شرکت، برای تعیین ان یک نفر، تصمیم به برگزاری آزمونی گرفتند. این آزمون فقط یک پرسش داشت!

پرسش این بود:

  • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶
محلی برای به اشتراک گذاری تجربه ها...